تفریح
چهارشنبه این هفته بالاخره خال روی دستم رو برداشتم.توی مطب که نیم ساعت معطل شدیم تا بابایی اومد و دکتر هم که خیلی صبر کرده بود بی حسی رو بهم زد و هنوز بابایی نیومده بود که جراحی رو شروع کرد.
بعد از جراحی رفتیم خونه عمه سعیده و نهار اونجا بودیم . مامانم با دختر خاله ام سارا و شوهرش اومدند شیراز پیشمون. قرار بود نیکا پیشم بمونه بقیه آخر شب رفتند. روز جمعه هم با دوست بابایی عمو محمود رفتیم بیرون.
ساعت توی راه بودیم تا رسیدیم.جای خیلی باصفایی بود من فقط به خاطر دستم یه کم اذیت شدم.

ایلیا تازه خوابیده بود که یه بارون 5 دقیقه ای اومد و اونو بیدار کرد.


تفریح
